محمد حسن خان اعتماد السلطنه

1087

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

شده بود و شرط او با محمود اين بود كه از سفر قزلباشيه هرچه به دست آيد به آن « 1 » صفت قسمت نمايند روزى با امان اللّه خان در يك جا نشسته بود امان اللّه خان تذكار صحبت‌هاى گذشته مىنمود و در اين بين گفت كه خداى متعال به مثل ما عاجزان امور عظيمه كه به خاطر ما خطور نمىكرد و قابليت ما نبود محض لطف عنايت فرمود و ابواب فتح و تسخير بر روى روزگار ما گشود و شكر و نشر آن نعمت عظمى بر ما بندگان در حال واجبست بايد مراسم عدل و انصاف را جارى نمائيم و در اوّل امور عهد و ميثاقى را كه در ميان بوده وفا به عهد خود نمائيم و از املاك و اموال هرچه به دست ما آمده نصف آن به من تسليم نمائى ، محمود از شنيدن اين كلمات دود از دماغ او برخاست و آثار انكسار قلب ظاهر كرد و ملول گرديد و گفت به اينقدر مال كه تو را به دست افتاد كفايت نمىكنى ، با من به سوداى ملك و مال افتاده‌اى ؟ من بعد از اين دعوى را فراموش كن و مجلس بر هم خورد و امان اللّه خان به خانهء خود رفت و به محمود پيغام فرستاد كه چون تو به عهد خود وفا نكردى منهم من بعد تو را خدمت نكنم و از قبيلهء تو نيستم و تابع شاه هندوستانم و حكم تو بر من جارى نيست ، سپاه خود را برداشته روانهء ولايت هندوستان مىشويم اين گفت و سوار شد و دو هزار كس از سپاه با او به راه افتادند محمود از حركت او اغماض عين نمود ملتفت نمىگرديد و بعد از سه روز ديگر به فكر اين افتاد و با ده هزار سوار افاغنه به عقب او رفت چون به امان اللّه خان رسيد مجير خان بلوچ به قصد دشمنى به امان اللّه خان حمله نمود ، محمود او را منع نمود و خود به وضع دوستان امان اللّه خان را ملاقات نمود او را در آغوش گرفت روى يكديگر بوسه دادند قدرى از سپاه دور و جدا شده خلوت كردند و محمود به سخنان نيازمندانه پرداخته و گفت با من چنين معامله مكن و مرا با خاك يكسان مگردان التماس‌ها كرد و دل او را به دست آورد و باز در ميانشان عهد و ميثاق رسمى تجديد شد و سپاه او را داخل سپاه خود كرده كسان امين تعيين كرد كه با او بوده او را به اصفهان رسانند و امان اللّه خان را [ در اصفهان ] قايم‌مقام خود گردانيد و

--> ( 1 ) . ب : بالمناصفه .